به سوی تو ،به شوق روی تو ،به طرف کوی تو،سپیده دم آیم
مگرتورا جویم بگوکجایی؟نشان توگه از زمین گاهی از آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تومی پویم بگوکجایی؟
کی رودرخ ماهت ازنظرم به غیرنامت کی نام دگرببرم
اگرتورا جویم جدیث دل گویم بگوکجایی..به دست تودادم دل پریشانم دگرچه خواهی؟
یک دم از خیال من نمیروی ای غزال من دگر چه پرسی زحال من
تاهستم من اسیرکوی توام به آرزوی توام
اگرتورا جویم حدیث دل گویم بگو کجایی بدست تو دادم دل پریشانم دگرچه خواهی
فتاده ام از پا بگوکه از جانم دگرچه خواهی؟
ببخش اگه تو قصه مون ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود ببخش اگه تو عشقمون کم نمی زاشتم چیزی رو ببخش که یادم نمی ره اون روزای پاییزی رو لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز نه نمی خوام گریه کنی برای من اشکی نریز لیاقت چشمای تو نگاه ِ پاک ِ من نبود برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود
برای اونوشتم برای تو هوس بودولی برای من نفس بود
کاشکی خبرنداشتی دیوونه نگاتم یه مشته خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم
کاشکی صدای قلبت نبودصدای قلبم کاشکی نگفته بودم تاوقت جون دادن باهاتم
نوشته هرچه بودتموم شد نوشتم عمرمن حروم شد
نوشته رفته ای زیادم نوشتم شمع روبه بادم
نوشته دردلم هوس مرد نوشتم دل توی قفس مرد
کاشکی نبسته بودم زندگیمو به چشمات کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات
لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم به این دل شکسته راه گریزوساده بستم
تاوقت جون دادن باهاتم تاوقت جون دادن باهاتم.... یارو کسی رو دوست داشت . دلش براش تنگ می شد . همونجا بمیره . تو کارام دخالت کنه....هر وقت خواستم مال هم می شیم , هر وقت خسته شدم میره پی کارش! آرام می توان از یاد برد آرام می توان آرام گرفت اما ای کاش می شد آرام رفت ... کاش می شد آرام رفت ..منتظر نماند آری..همه چیز آرام و آسان است غیر از رفتن ...زیرا که در انتظاری...انتظاری ابدی... من تو را فراموش کردم آرام وبدون هیچ دغدغه ای اما انگار دلم عادت کرده در انتظار کسی بماند نمی داند او کیست ...و آرام منتظر است ... منتظر.. آمدی اما چرا اکنون که مرده عشق من دیگر و نامت در سرای قلب من پژواک دیرین را نمی یابد آمدی اکنون که دیگر نام تو آن رعشه های رنج و لذت را به جان من نمی ریزد دگر آهنگ نام تو به گوشم نغمه ای شیرین نمی خواند و از نامت دلم دیگر نمی لرزد زمانی نام تو در اوج سرمای زمستان همچو خورشیدی درخشان باغ پنهان دلم را نوبهاری کرد زمانی نام تو چون کهکشانی پر ستاره آسمان تیره ی تنهاییم را نور باران کرد زمانی نام تو زیبا ترین شعر جهان را در فضای خالی شب های من پژواک کرد (ترا من دوست می دارم ) کنون نامت برایم نیست جز یک واژه یِ بی معنی و دیگربرایم هیچ...

![]()
![]()
![]()
وقتی صداش نبود , نبودن ترانه کلامش غمگینش می کرد .
حاضر بود دنیاشو بده تا بتونه دوسداشتنی رو ببوسه , دستش رو تو دستش بگیره , بغلش کنه!
آرزوش این بود که وقتی دیدش صورتش رو تو موهای بلند دوسداشتنیش گم کنه , موهاش رو بو کنه تا
اما دوسداشتنی خیلی دور بود.
همیشه می ترسید این دوری , این دوری لعنتی , دوسداشتنی رو سرد کنه , ازش بگیره.
و دوسداشتنی طور دیگه ای فکر می کرد:
دوسداشتنی هم دوسش داشت.ولی دلش تنگ نمی شد.
لزومی نداشت دلش واسه یه صدا تنگ بشه.
ولی بعضی موقع ها احساس می کرد یه خورده ته دلش واسه یارو , کوچولو میشه.
دوسداشتنی اصلآ به خاطر دوریش انتخابش کرده بود:
ـ یارو که دوره , نه من رو می بینه , نه می شناسه , نه می تونه بفهمه کی دروغ می گم , نه حق داره
دوسداشتنی یارو رو اینجوری دوست داشت.می خواست یارو نفهمه , ولی یارو می فهمید.
یارو اینقدر دوستش داشت که از صدای نفسش هم خیلی چیزها رو می فهمید.
دوسداشتنی اینا رو نمی دونست , آخه اونقدرها دوستش نداشت.
یارو چیزی رو پنهان نمی کرد . دوسداشتنی هم چیزی رو به خاطر نمی سپرد.
واسه همین یادش رفته بود که یارو یه موقعی گفته بود:
دوسداشتنی! من بادم می وزم ومیروم
![]()
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او به من می گوید :ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او می گویم:ای ناآشنا
بگذر از من،من تو را بیگانه ام
آه از ای دل،آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه یی
ای دریغا،کس به آوازش نخواند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آرام آرام برایت می گویم و خود را لا به لای کلمات باز می یابم
مرا به نام می خوانی و صدایت نوازشم می کند
آرام می گیرم
دست دراز می کنم تا زندگی را چنگ بزنم
فاصله اما زیاد است و زندگی
از دستانم سُر می خورد
باز خالی می مانم و تو
تنها نگاهم می کنی.
قطره قطره می چکم و
در هزارتوی تَرک های بی رحم زمین
گم می شوم.
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |

